نسترن فخری-بیشتر از یک نفر

نیلوفر مرداب

دوام آوردن در چالش های اقتصادی

نسترن فخری
نام کاربری: nastaran
تاریخ عضویت: 1396/04/27
امتیاز کاربر: 762
تعداد افراد دنبال کننده: 15

درباره من

من نسترن م ، یه شهریوری .بچه ته تغاری خونه و یه برونگرا.مهندسی صنایع خوندم و الان دانشجوی ارشد رشته مدیریت بازرگانی م ،

من نسترن م ، یه  شهریوری .بچه ته تغاری خونه و از اون برونگراهایی که از همون اول هم توی مدرسه آتیش میسوزوندم و هیچکی هم نمیفهمید کار منه و این روند همچنان ادامه داره...

مهندسی صنایع خوندم و الان دانشجوی ارشد رشته مدیریت بازرگانی م ،البته باید تا الان فارغ میشدم از تحصیل م ولی امان از کارای پایان نامه و داستاناش ...

 بیشتر فعالیت های شغلی من ( اونایی که جدی بودن)‌ تو حوزه ی آموزش بوده .نزدیک 2 سال تو بندرعباس و اون گرمای وحشتناک ش، 1 سال تو کرمانشاه (‌شهر محل تولدم) و تا الان نزدیک  3 سال تهران.یعنی میشه 6 سال الکی الکی

از بندرعباس که اومدم تو کرمانشاه یه دفتر اجاره کردم که  کسب و کار خودم و شروع کنم ولی یهو به سرم زد که برم ارشد بخونم.به نظر خودم قبول شدن ارشد تو مهندسی صنایع خیلی سخت بود برا همین رفتم سراغ رشته های مدیریت و مدیریت بازرگانی.تقریبا به هیچکی م نگفتم .تا 1 ماه مونده به کنکورم ، اصلا فک نمیکردم دانشگاه روزانه اونم تهران قبول شم

ولی قبول شدم J

همین شد که دفتر رو بستم و کوچ کردم به تهران.تنهای تنها.پیش به سوی استقلال

از اون همه آرامش توی شهرستان ونازو نعمت خونه اومدم تو یه محیط جدید با آدمای جدید،دانشگاه جدید،رشته ی جدید،کار جدید و خداروشکر بهترین جدید های زندگی من.

خلاصه همه چی جدید شد.

یادمه اوایل انقدر همه چی برام جدید بود که کلا نگاهم اینور و اونور بود(  البته برای کسب اطلاعات بیشتر از محیط ها نه چیز دیگه ای)

دلم برا خونه تنگ میشد و الانم میشه (‌بیشتر از همه برای مامانم) ولی می ارزید ،به همه دلتنگی ها و همه سختی هاش می ارزید.

من حتی از طرف یه بنده خدایی ( مدیونین فک کنین داداشم و میگم)‌ تهدید شده بودم و میشم هنوزم که حق ندارم از سختی و فشار کار و درس و هر بلایی که سرم میاد به مامان و بابام چیزی بگم که اونا نگران بشن و فکر و خیال کنن.
خلاصه داستان الان نزدیکه 3 ساله تهرانم و دارم از زندگی کردن لذت میبرم.لذت میبرم که با آدمای خاصی در ارتباطم

لذت میبرم که به واسطه کارم توی موقعیت هایی قرار میگیرم که آدمای دیگه برام ارزش و احترام قائل میشن.لذت میبرم که اونجوری زندگی میکنم که دوس دارم.لذت میبرم که یه جاهایی خرابکاری میکنم و به تقلا میفتم که جمع ش کنم.

کلی هیجان و ترس و خوشی و آرامش رو باهم دارم تجربه میکنم.

من نسترن م .

 

 

با زدن دکمه اینتر نظر شما ثبت می شود

با زدن دکمه اینتر نظر شما ثبت می شود