چطور جذاب سخنرانی کنیم؟

سرفصل های مهم این مقاله:

چطور جذاب سخنرانی کنیم؟

چطور جذاب سخنرانی کنیم؟ یکی از مهم‌ترین اصولی که برای یک سخنرانی جذاب وجود دارد این است که بتوانیم به مخاطب دلیلی بدهیم که به صحبت ما گوش کند.

در بسته جامع سخنرانی و فن بیان نیز بارها در مورد این موضوع صحبت کردیم و در این فیلم از مجموعه فیلم‌ها و آموزش‌های تکنیک‌های سخنرانی در این مورد صحبت می‌کنیم که چطور می‌توانیم جذاب سخنرانی کنیم و چه کار کنیم که وقتی مخاطبانن  دوست ندارند سر به تن ما باشد، سخنرانی جذابی ارائه کنیم…

 

برای دانلود کافیست اینجا کلیک کنید(حجم 72MB) 

برای دانلود فایل صوتی کافیست اینجا کلیک کنید(حجم 12MB) 

برای دانلود فایل pdf کافیست اینجا کلیک کنید 

 

متن سخنرانی چطور جذاب سخنرانی کنیم:

به نام خدا

سلام

امیدوارم که حالتان خوب باشد.

امروز می­خواهم در مورد یک موضوع بسیار بسیار مهم در سخنرانی صحبت کنم. در بسته جامع سخنرانی و فن بیان راجع به این موضوع صحبت کردیم که اگر مخاطب به هر دلیلی احساس کند که صحبت ما ربطی به خودش ندارد، و احساس کند که آن چیزی که ما می­گوییم دلیلی ندارد که به آن توجه کند، کار ما بعنوان یک سخنران تمام است.

و مطمئنا هیچ کدام از ما دوست نداریم که در حال صحبت باشیم و ببینیم که کار ما بعنوان یک سخنران تمام است.

عده­ای دارند برای خودشان صحبت می­ کنند!

عده­ای دیگر دارند موبایلشان را چک می­ کنند!

دو نفر دیگر دارند (با شوخی) پشت کله نفر جلویی می­زنند!

و عملا هیچ کسی به صحبت ما توجه نمی­ کند، عده ای دارند لحظه شماری می­ کنند که زمان به پایان برسد و به سراغ کار و زندگی خودشان بروند.

خب! اینها اتفاقات وحشتناکی است برای یک سخنران و مسلما هیچ کسی دوست ندارد این اتفاق برایش رخ بدهد.

اما گاهی اوقات رفتارهای ما دقیقا به گونه ­ای است که این­گونه اتفاق برای ما رقم می ­خورد!

و این اتفاق اصلا اتفاق خوبی نیست.

 

دوره غیر حضوری سخنرانی و فن بیان را از دست ندهید

 

اجازه بدهید چند مثال برایتان بزنم:

سال گذشته بود، تعطیلات 22 بهمن، و مصادف شده بود با روز چهارشنبه و عصر روز سه شنبه تعداد زیادی از افراد می­ خواستند به مسافرت بروند چرا که چهارشنبه تعطیل بود و پنج شنبه و جمعه هم که تعطیلات کاری آنها بود و آنها می­ خواستند به یک مسافرت چهار روزه بروند و استراحت بکنند.

خب! یک شرکت خصوصی از من برای یک سخنرانی دعوت کرده بود و از دو ماه قبل از آن هم زمان آن را مشخص کرده بود.

و جالب است که بدانید زمان سخنرانی من بعد از ساعت کاری در روز سه شنبه بود!

در تاریخ 21 بهمن ماه!

یعنی تمام آن افرادی که می­ خواستند به مسافرت بروند باید منتظر می­ ماندند و “جناب سخنران” که از او متنفرند که بنده باشم تشریف بیاورند و صحبت شان را انجام بدهند و بعدا به مسافرت بروند.

خب! مسلما مشکلات زیادی برای آنها پیش خواهد آمد.

مثل این که: همسرشان ناراحت شود!

مثل این که: در ترافیک بمانند!

و خیلی از اتفاقات دیگر رقم بخورد

و یا به تاریکی بخورند و خیلی چیزهای دیگر…

خب! مثال دوم:

فردی بود در دوره استادی، از شرکت کننده­ های دوره ی استادی و تخصص او در دوربین های مداربسته بود و قرار بود بیاید در کلاس های استادی و راجع به دوربین های مداربسته صحبت کند که به درد هیچکدام از شرکت کننده ­ها نمی­ خورد.

چه دلیلی دارد که شرکت کننده­ ها به این صحبت گوش دهند؟

و تعدادی مثال دیگر که در ادامه به شما خواهم گفت.

اکنون سوال بزرگ اینجاست:

ما یک موضوعی داریم که مخاطب احساس می­ کند این موضوع به دردش نمی خورد و لزومی ندارد که به این موضوع توجهی بکند و ما می خواهیم توجه مخاطب را به این موضوع جلب بکنیم.

 

 

باید به مخاطب بگوییم به این دلیل باید به صحبت ما گوش بکنی

در حقیقت یک دلیلی ارائه می دهیم که جناب مخاطب این “دلیل” گوش دادن به صحبت ماست

و اگر به صحبت ما گوش بدهی این اتفاق ها رقم می خورد.

من اینجا می­خواهم چند مثال بزنم و امیدوارم که این مثال­ ها کمک بکند که شما در هر صحبتی بتوانید  به خوبی از این ایده استفاده بکنید.

در همان مثال وحشتناک که در برنامه 21 بهمن ماه بود و به تعطیلات 22 بهمن می­ خورد و داستان­ های دیگر …

اولین کاری که من انجام دادم این بود:

وقتی وارد آن کلاس شدم، تعدادی آدم عصبانی بودند

یک جمع 21 نفره بودند که به جرأت می ­توانم بگویم 20 نفرشان عصبانی بودند و آن یک نفر دیگر هم داشت با تلفن صحبت می­ کردو احتمالا تلفنش که تمام می­ شد به جمع عصبانی­ ها می­ پیوست!

20 نفر آدم عصبانی که لحظه شماری می­ کردند من خرابکاری کنم! تپق بزنم!

و به هر دلیلی دوست داشتند به حرف من گوش ندهند!

حالا موضوع بحث چه بود؟ “افزایش فروش و مشتری مداری به کمک فن بیان”

و خبر بد:

اینکه آنها حقوقشان ثابت بود!

یعنی اگر فروششان ده برابر هم می شد هیچ تغییری در زندگیشان رخ نمی ­داد بلکه فقط زحمتشان بیشتر شده بود.

پس یک زمان بد

و یک موقعیت شغلی بد

این دو تا با هم کار من سخنران را فوق العاده سخت می­ کند.

 

 

خب! کاری که من انجام دادم و به لطف خدا جواب خوبی هم گرفتم این بود:

اولین جمله ای که گفتم این بود، گفتم: [دوستان میدانم الان زمانی هست که هیچکدام از ماها دوست نداریم که سر کلاس باشیم و مشغول یادگیری باشیم، قطعا دوست داشتیم که برویم و استراحت کنیم یا به مسافرتمان برسیم و من برای شما یک پیشنهاد دارم و اگر اجازه بدهید سرعت یادگیری را مقداری بالاتر ببرم و کلاس را یک ساعت زودتر به پایان برسانم]

به محض اینکه این را گفتم به یک مرتبه حالت همه عوض شد و جا خوردند!

عجب! مثل اینکه این سخنران هم خودش با ما همراه است! و داستان آنقدرها هم که فکر می­کردیم بد نیست.

خب! اتفاق خوب اول رقم خورد

اتفاق دوم:

باید حرفی را که زده بودم عملی می­کردم.

همان لحظه هم مسئول آموزش نشسته بود

سریع گفتم: اجازه می­دهید چهل پنجاه دقیقه زودتر کلاس را تمام کنیم؟ اگر به سرفصل­­ها رسیدیم؟!

و ایشان هم چاره­ای نداشتند و مجبور بودند بگویند: بله!

و ایشان هم گفتند بله و من کارم را آغاز کردم.

پس آن مشکل اول از بین رفت

و دیگر من یک آدم بدجنسی نبودم که تعطیلات آنها را خراب کرد

بلکه من کسی بودم مثل خودشان که تازه کمک کردم که این مشکل رفع شود.

مسئله دوم چه بود؟

مسئله دوم این بود که: آنها هیچ دلیلی نمی­دیدند که درآمدشان افزایش پیدا کند یعنی در اصل درآمد شرکت افزایش پیدا کند چون حقوقشان ثابت بود.

خب! در اولین اسلایدها هم توضیح دادم که:

چرا ما باید کاری بکنیم که فروش بیشتر شود؟ در صورتیکه حقوقمان ثابت است!

من این مسئله را از قبل پرسیده بودم که حقوق کسانی که در آن جلسه هستند ثابت است یا پورسانتی؟

که متوجه شدم حقوق آنها ثابت است.

بنابراین آمدم و کاملا برایشان توضیح دادم که:

در این وقت مختصری که اینجا هستید شما ترفندهایی را یاد می­گیرید که خیلی راحت می توانید درخواست افزایش حقوق بدهید یا هر جای دیگری که بخواهید بروید کار کنید آنها با علاقه شما را می­پذیرند چون مهارت هایی را بلدید که اکثر کارمندهای معمولی بلد نیستند!

پس من با این دو ترفند، موضوعی را که آنها کاملا نسبت به آن بیگانه بودند و بعضا متنفر بودند را تبدیل کردم به موضوعی که آنها پنجاه دقیقه اضافه­تر از آن چهار ساعت حضور داشتند و ماندند و سوالاتشان را پرسیدند و نکات را با هم بررسی کردیم.

مثال دوم: مثال دوربین­های مداربسته

خب! آن شخص تخصصش دوربین­های مداربسته بود و می­خواست آن­را به متخصصین آموزش دهد.

اما در دوره­های استادی هیچ­کسی به دوربین­های مداربسته علاقه­ای ندارد.

من به او گفتم: به جای اینکه بیایید و توضیح بدهید که دوربین­های مداربسته چه هستند، دسته­بندی آنها چه هستند و به چه طریقی می­شود از آنها استفاده کرد و از این بحث­ها …

بیاییم و یک کار جالب انجام بدهیم!

مثلا اینکه:

بگوییم: [من متخصص دوربین­های مداربسته هستم، و اینجا میخواهم دو ترفند به شما یاد بدهم، که کجاها می­توانید قرار بگیرید که دوربین­های مداربسته شما را نتوانند تحت پوشش قرار بدهند]

یا بعدا خودشان یک ایده جالب دادند چون همگی آنها در زمینه امنیت کار می­کردند می­گفتند: [چه­کار بکنید که چیزهای کوچک را از گیت رد بکنید بدون اینکه مجبور باشید آنها را در سبد بگذارید و به آن­طرف گیت ببرید!]

خب! اتفاق بسیار خوبی است

مخصوصا برای من سخنران که سعی می­کنم پوششم همیشه مرتب باشد

آن­وقت در فرودگاه مجبورم کلی از وسایلم را خالی بکنم و بگذارم در سبد و ببرم.

به همین سادگی و با یک تغییر موضع کوچک، به جای یک صحبت خسته کننده یک صحبت بسیار جذاب و با مزه را خواهم داشت.

به همین سادگی.

و جالب این است که اگر کسی هم در آن جمع باشد که به دوربین­های مداربسته واقعا علاقمند باشد با این تکنیک­هایی که به آن فرد می­گوید متوجه می­شود که آن فرد کاملا به موضوع مسلط است و می­تواند از آن کمک بگیرد.

مورد سوم بحث “خلاقیت” بود.

یکی از اساتید خلاقیت با من صحبت می­کرد و می­گفت که من چه­کار می­توانم بکنم که دانش آموزان دبیرستانی که به آنها خلاقیت آموزش می­دهم جذب صحبت من بشوند و تمایل داشته باشند که خیلی بیشتر با من صحبت بکنند و خیلی علاقه­مندانه­تر به مطالب کلاس گوش بکنند.

من به او گفتم: خلاقیت را به سمت کارهای به ظاهر خلاف ببر.

او جا خورد!

ولی تجربه­ای بود که خودم نیز فوق العاده از آن نتیجه گرفتم.

بیایید وقتی حل یک مسئله­ای را بررسی می­کنیم یک مسئله­ای را که شرارت از سر و رویش می­بارد را انتخاب بکنیم

مثل این که: چطور می­توانیم ده روز مدرسه نرویم بدون این که تأخیر بخوریم و بدون این که دروغ بگوییم؟!

چطوری ده روز مدرسه را بپیچانیم!

به همین سادگی،

و مطمئن باشید تک تک بچه­ها عاشقانه به صحبت گوش می­کنند، خلاقیت را یاد می­گیرند و به کار می­بندند.

پس با یک تغییر کوچک در یک موضوع یا مثال­ها می­توانیم بصورت کلی علاقه را چند برابر کنیم.

یک مورد دیگری که وجود دارد و مثالی که برای خود من اتفاق افتاد:

دانشجویان درس تکنولوژی آموزشی در مقطع کارشناسی بودند که داشتند درس فلسفه را می­گذراندند، فلسفه تعلیم و تربیت.

خب! هیچکدام از آنها نمی­فهمیدند که این درس را برای چی باید بگذرانند؟!

یک درس خسته کننده و سرشار از حفظیات، و اکثرا هم از این درس متنفر بودند.

من آمدم چه­کار کردم؟!

توانستم رشته تکنولوژی آموزشی را به فلسفه ارتباط بدهم

به همین سادگی دانشجویان به شدت علاقمند شدند.

اما چطور؟!

آمدم دانشجویان را گروه­بندی کردم و گفتم: [فرض کنید شما تیم نویسنده کتاب­های درسی در آموزش و پرورش هستید]

و آمدم فلسفه­ها را آموزش دادم

مثلا فلسفه به روش کانت؛

گفتم [کانت ایده­های آموزشی­اش این­ها بوده­اند،

حالا شما بر این اساس، چه کتاب­های درسی را ایجاد می­کردید و چه کتاب­هایی را حذف می­کردید؟

چه سرفصل­هایی اضافه می­شد و چه سرفصل­هایی حذف می­شد؟]

یعنی دقیقا “فلسفه آمده بود و تبدیل به کاربرد شده بود”

و چون گروه­بندی بودند و آن گروه­ها هم با شرایط خاصی انتخاب کرده بودم و الان جایش مناسب نیست که بخواهیم در مورد آن صحبت بکنیم، ولی بخاطر آن گروه بندی­ها و اینکه موضوعی که کاملا احساس می­کردند از خودشان جدا هست و دیدند که برعکس، چقدر به تخصصشان که تکنولوژی آموزشی بود ربط دارد.

به سادگی توانستند ارتباط این­ها را با همدیگر پیدا بکنند.

و بعد دقیقا یک لحظه خودشان را گذاشتند جای وزیر آموزش و پرورش دیدند که خب! حالا با این فلسفه ما چطوری می­توانیم این موضوعات را پیاده کنیم؟

به همین ترتیب جلسه بعدی فیلسوف بعدی بود و نفر به نفر بر اساس این افکار آموزش­ها را ارائه کردیم.

از این دست مثال­ها زیاد دارم و تقریبا برای هر سخنرانی­ای که در هر جایی انجام می­دهم علی الخصوص در جاهایی که سخنرانی من اجباری است

خب! جاهایی مثل سمینارها افراد با علاقه می­آیند پول می­دهند و قدر آن بحث را می­دانند و خودشان با علاقه به آنجا آمده­اند ولی وقتی من به یک شرکت یا یک سازمانی دعوت می­شوم

احتمالا آنها نه من را می­شناسند و نه تمایلی دارند که چهره من را ببینند و صحبت­هایم را بشنوند

بنابراین لازم است که ابتدای صحبت یک ارتباطی بین خودشان و صحبت احساس بکنند.

مثال آخری که می­خواهم بزنم یک مجموعه صنعتی بسیار بزرگ بود که به پایین­ترین سطوح از کارگران آنها قرار بود ارتباط مؤثر یاد بدهم

خب! یک لحظه خودتان را جای یک کارگری بگذارید که در یک استان دورافتاده و محروم و در یکی از شهرهای محروم آن استان محروم، در پایین ترین سطوح یک مجموعه صنعتی دارد فعالیت می­کند بعد می بیند که یک آقایی با کت و شلوار آمده است!

و می­خواهد به مدت چهار ساعت به آنها ارتباط مؤثر یاد بدهد بعد احتمالا هم خبر به گوشش رسیده است که:

به ازای این چهار ساعت، نه تنها پول هواپیما و هتلش را داده اند!

بلکه چهار برابر حقوق یک ماهش را هم بخاطر این چهار ساعت دریافت کرده است!

احتمالا آنها کاملا از من منزجر خواهند بود بخاطر اینکه آنها احساس می کنند حقشان کاملا خورده شده است!

شاید در جاهایی هم حق داشته باشند ولی بعنوان یک سخنران، من باید سعی کنم این ارتباط را درست بکنم

و یک دلیلی وجود داشته باشد که آن شخص بیاید “ارتباط مؤثر را یاد بگیرد”

سؤالی که پرسیدم این بود:

“می­ توانم بپرسم چند نفر اینجا فرزند دارند؟!”

دیدم تقریبا همه!

نود درصد جمع فرزند داشتند.

سوال دوم:

“چند نفر متأهل هستند؟!”

دیدم تقریبا همه، به جز یکی دو نفر متأهل هستند.

خب! دیدم یک زمینه بسیار عالی است بجای اینکه بیایم و ارتباط مؤثر در سازمان را بگویم.

و آنها بگویند [نه بابا، نمیشه! به درد نمی­خوره!]

می­آیم و ارتباط مؤثر را در زندگی روزمره می­گویم و مثال­ها را تبدیل می­کنم به “ارتباط با فرزند”، “ارتباط با همسر” و بعد آنجایی که لازم هست گریزی به “محیط کار” می­زنیم

یعنی کسانی که نسبت به آموزش کاملا گارد داشتند به یک مرتبه م­ بینند که نه! این آموزش به درد زندگی­شان می­خورد.

تمام مثال­ ها، مثال­ های ارتباط خودشان با فرزندشان و خودشان با همسرشان است و با یک تغییر کوچک هم می توانند در محیط کار هم پیاده بکنند.

پس بعنوان یک سخنران ما یک وظیفه داریم و آن هم این است:

به مخاطب بگوییم: “مخاطب، چرا باید به ما گوش بکنی؟”

و او را متصل بکنیم به موضوع سخنرانی خودمان

اگر این کار را به درستی انجام دادیم مسلما مخاطب به ما گوش خواهد کرد و از صحبت ما لذت می­ برد،

و اگر این کار را به درستی انجام ندادیم می توانم بگویم که فاتحه ما بعنوان یک سخنران خوانده شده است!

چون آنها تمام تلاش خود را می کنند که تا حد ممکن به ما گوش نکنند.

فقط این نکته را یادتان باشد:

“ما می­خواهیم مخاطب را متصل بکنیم به موضوع”

پس “باید از دید مخاطب به داستان نگاه کنیم، نه از دید خودمان”

یعنی “باید کاری بکنیم که مخاطب آن موضوع را دوست داشته باشد نه این که ما دوست داشته باشیم و تحمیل بکنیم”

فکر می­کنم حالا متوجه بشویم چرا اکثر بچه ها از درس خواندن متنفرند؟

چون دلیلش را نمی­دانند و نمی­توانند خودشان را به آموزش متصل بکنند.

از توجه­تان متشکرم و امیدوارم که این آموزش به شما کمک بکند سخنرانی­های فوق­ العاده جذاب و گیرایی ارائه بدهید.

پیروز و موفق باشید.

متشکرم از توجه­تان.

من محمدپیام بهرام پور هستم و ممنونم که وقتتان را به من دادید.

مطالب محبوب سایت:

مقالات مرتبط

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا